باز شب شد و میل به نوشتن در من طغیان کرد . باید بنویسم تا کمی آرام بگیرم . بعد از چکاپ کامل چند روز پیش که با هزینه بالا و بدون حمایت بیمه انجام شد حالا کمی به آرامش رسیدم و کمی مطمئن شدم خبری ازآن بیماری مهلک و کشنده نیست. من که باید بروم و دیگر کاری در آن اتاق ندارم . همین دو روز پیش بود که میگفت این جدایی یا به قول خودش سپریشن خیلی قبل ترش رخ داده است و تنها این من بودم که نمیخواستم انجامش دهم . این نشان میدهد گاهی وقتها رفتارهای ما از درون حمایت نمیشود و پشتوانه ناخوداگاهی ندارد. در هر حال کار ما تموم شده . هرچند من واقعا در درون خودم ندیدم بتوانم راحت جدا بشم و نخواهم برگردم . برای همین کمی صبر کردم.

یادش بخیر . چه روزها و شبهای را باهم گذراندیم . تجربه روانکاوی برای من منحصر به فرد بود . آشنایی با فروید و تکنیک روانکاوی حقیقتا معجزه ای بود در زندگی من . اونقدر عمیق و وسیع بود که واقعا قابل وصف نیست . خیلی خوش شانس بودم که با این مفاهیم آشنا شدم . من بعید میدانم کسی باشد که طی درمان روانی خودش، هیچ را حس کند . یعنی با همه وجودش آن را حس کند . همیشه میگفتند شنیدن کی بود مانند دیدن حالا من میگویم شنیدن و دیدن و چشیدن و لمس کردن و ... کی بود مانند حس کردن. آخی . چه روزهای بود. باورت نمیشود. سه روز تمام گریه میکردم . به حال خودم گریه میکردم . و بعد برای مدتی سرگردان بودم که حالا با این سیاهی چه کنم که روی دستم مانده . بعد نی متولد شد . در رویا جوانه زد و شاخه هایش به واقعیت رسید . نی را یافتم . نی به من این امکان را داد که این سیاهی را تبدیل به موسیقی کنم . سوز نی . سوز نی از همین هیچ است که می آید . اندوهی عمیق برای وصال زندگی به عدم و نیستی مطلق. حکایت نی همین حزن است . حزن سفری که همه ی ما آن را داریم . روزی پسر بر سوگ پدر میگرید و روزی هم پسرش بر سوگ خودش . اما گذشت و دیگر آن تجربه های عمیق حسی دیگر تکرار نشدند .

واقعا روانکاوم کارش خوب بود . موفق شد . او پیروزاین میدان نبرد شد و من همیشه در حسرت جایگاهش بودم که ای کاش من هم چنین توانایی عجیبی داشتم که اینگونه انسان ها را دگرگون کنم. کسی چه میداند چطور این اتفاقات رخ میدهند . ولی من میدانم تغییر چیزی نیست که در سطح یافت شود . هرچه هست در ناخوداگاه است . چقدر شهامت میخواد . چقدر باید شجاع باشی تا بتوانی با این عمق از خودت روبرو شوی . یادم هست چقدر شهامت به کار برد تا بر زبان بیاورد رابطه من با مادرم چگونه است . چیزی که قبل ترش خودم آن را حس کرده بودم . روانکاوی را کسی درک میکند که آن را تجربه کرده باشد . من چه میدانستم که چیست . تنها در کتاب وقتی نیچه گریست با رویکردش آشنا شدم. اما فهمیدم راه همین است و چاه همین . میدانستم این روش کار خواهد کرد . چون عمق آن را درک کردم. حالا فرض کن منی که تمام عمرم را در خانه گذرانده بودم می آیم بیرون ، یک روانکاو برای خودم پیدا میکنم و روانکاوی خودم را آغاز میکنم . چقدر درک و شجاعت میخواهد . حتی ان هم نفهمید که روانکاوی چیست و من را ترک کرد . ولی برای من روانکاوی اهمیت بیشتری داشت . خیلی سعی کردم جلوی این اتفاق را بگیرم ولی نمیتوانستم . میخواست برود و رفت و من هم باید به مسیر خودم ادامه میدادم . حالا که به انتهای راه رسیده ام فهمیدم درست انتخاب کرده بودم و درست فهمیده بودم . من کام خودم را از روانکاوی گرفتم . و حالا روانکاوی موجودی مستقل از روانکاو و من است و میخواد راه خودش را ادامه دهد و همچون کودکی نو پا بلند شود و روی پای های خودش بایستد و جهان را به نظاره بنشیند.