حقیقت در بیداری
نوشتن برای من تنها راهی است که اندکی از دردهایم را تسکین میدهد. راستش را بخواهید، نمیفهمم چرا نوشتن باید تا این اندازه آرامشبخش باشد. شاید هم نباشد. حتی در همین گزاره هم تردید دارم. چقدر این روزها دچار شک شدهام.
گمان میکنم منشأ این تردید، همان عدم قطعیتی است که این روزها همه با آن دستوپنجه نرم میکنند؛ عدم قطعیت نسبت به آینده و اینکه در روزهای پیش رو چه رخ خواهد داد. پیشبینی آینده نیز بیش از آنکه به خود آینده وابسته باشد، به کسی بستگی دارد که آن را پیشبینی میکند. هرکس در پیشبینی خود، تصویری از خویشتن را بازتاب میدهد. شاید به همین دلیل است که از پیشبینی کردن میترسیم؛ زیرا در نهایت با خودمان روبهرو میشویم.
آدم خوشبین میگوید: «هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.» آدم بدبین میگوید: «جهان فرو خواهد ریخت.» فرد وسواسی میگوید: «این وضعیت همچنان ادامه خواهد داشت.» فرد پارانویید از توطئه سخن میگوید. هر کس آینده را از دریچه ساختار روانی خود میبیند. با این حال، وجه مشترک همه این روایتها یکی است: شک و ناتوانی در دستیابی به اطمینان.
امروز با خود فکر میکردم چرا لکان برای صورتبندی روان انسان تا این اندازه به ریاضیات متوسل میشد. شاید دلیلش این باشد که ریاضیات میتواند حتی به ابهام نیز ساختار ببخشد. زبان ریاضی قادر است مفاهیمی مانند بینهایت را نمادپردازی کند، با آنها کار کند و حتی عدم قطعیت را در قالبی صوری بیان کند. از این منظر، طبیعی است که برای توصیف جهان روان، که سرشار از ابهام، فقدان و امر ناشناخته است، به چنین زبانی نیاز باشد.
اما آیا حقیقت از این هم سادهتر نیست؟ به گمانم هست.
میخواهم دوباره به استعاره «قلعه شنی بر ساحل دریا» بازگردم. چرا باید این تصویر ساده و زیبا را با نمادپردازیهای پیچیده ریاضی بپوشانم؟ خود این استعاره به اندازه کافی گویاست. قلعه، در تاریخ، همواره نماد استحکام، دفاع و مقاومت در برابر سقوط و فتح شدن بوده است. اما وقتی این قلعه از شن ساخته شده باشد، شکنندگی، ناپایداری و فروریختن در ذات آن نهفته است. و هنگامی که بر ساحل دریا بنا شود، در خطرناکترین نقطه ممکن قرار میگیرد؛ جایی که امواج پیوسته آن را تهدید میکنند. شب، آب بالا میآید و صبح دیگر اثری از قلعه باقی نمانده است. اینجا مرزی است میان خشکی و دریا؛ مرزی که ذاتاً ناپایدار است.
تا اینجا تنها تصویر آشکار این تداعی را تحلیل کردهام. اما پرسش این است که آیا نباید مراقب باشم فریب همین تصویر ظاهری را نخورم؟ فروید درباره رؤیا هشدار میدهد که نباید به محتوای آشکار آن بسنده کرد. اما اینجا با رؤیا سروکار نداریم. اینجا آگاهی حضور دارد و گوینده آگاهانه میکوشد چیزی را مستقیماً بیان نکند. از همین رو، به نظر من، برخلاف رؤیا، در اینجا باید خودِ تصویر ظاهری را جدی گرفت؛ زیرا همین تصویر حامل چیزی است که زبان مستقیم از بیان آن ناتوان است.
شاید این تنها یکی از راههای نزدیک شدن به حقیقتی باشد که در درون سوژه دیدهام: اینکه زبان تداعیها چیزهایی را منتقل میکند که زبان مستقیم از انتقالشان عاجز است. شرایط نامعلوم است، دلایل نامعلومتر. اما هرچه هست، نمیتوان منفعل ماند. باید کاری کرد؛ باید تختهپارهای پیدا کرد تا پیش از آنکه امواج ما را با خود ببرند، به آن چنگ زد و غرق نشد.